zamigrant.blogfa.com
sinsina.persianblog.com
بنیامین
حرفهایی هست برای گفتن
حرفهایی هست برای نگفتن
و سرمایه ماورایی هر کس
به اندازه حرفهایی هست که برای نگفتن دارد
.................................................................................................................
ARS POETICA
Write each of your poems
. as if it were your last
In this century , saturated with strontium
,charged with terrorism
,flying with supersonic speed
.death comes with terrifying suddenness
Send each of your words
,like a last letter before execution
.a call carved on a prison wall
,You have no right to lie
.no right to play pretty little games
You simply won't have time
.to correct your mistakes
,Write each of your poems
tersely , mercilessly
.with blood-as if it were your last
BLAGA DIMITROVA
..........................................................................................................
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
..........بنیامین
براي كسي كه ناله نيز نمي تواند،
كه حلقوم فرياد ندارد،
قلب عصيان ندارد،
چه مي گويم؟حتي نمي تواند بلرزد،
اخم كند،نمي تواند در اين خلوت تنهايي
حتي بر پيشانيش مشت بزند، نمي تواند تحمل كند،
نمي تواند...
بگريد...
نمي داني براي يك اسكلت دل كشيدن چگونه سخت است!
تا كجا سخت است!
![]()
......بنیامین
به نام خدا
سلام مادر
دلم برایت تنگ
شده است. بی هیچ مناسبتی. برای تو که هزار کیلومتر آن طرف تر هستی. دلم برایت تنگ
شده، وقتی هزار کیلومتر از تو دور هستم. دلم برایت تنگ شده وقتی هنگام غروب تنها
شده ام. دلم برایت تنگ شده است. تقصیر ابراهیم حاتمی کیاست. وقتی مادری را نشان می
دهد که باید اجازه دهد قلب فرزندش را به بیمار دیگری هدیه کنند. وقتی مادری اشک از
چشمانش سرازیر می شود روی گونه ی مجروح فرزندی که امیدی به دوباره زنده شدنش نیست.
مادرم، عزیزم،
مهربانم، زیبایم، عزیزم، مهربانم، زیبایم، مادرم، مادرم، مادرم، دلم برایت تنگ می
شود. دلم هر لحظه برایت تنگ می شود. مادرم، بهانه ی زندگی ام.
م.ا
باد آمد.
ابر آمد.
آرام آرام باران آمد.
مادر در باران آمد. *
باد آمد.
ابر آمد.
آرام آرام باران آمد.
مادر در باران آمد.
باد آمد.
ابر آمد.
آرام آرام باران آمد.
مادر در باران آمد.
باد آمد.
ابر آمد.
آرام آرام باران آمد.
مادر در باران نیامد . . .
مادر در باران هیچ وقت نیامد .
. .
*: درس جدید کتاب کلاس اول دبستان
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مادرم
دوباره شیشه ی چشمم خیس شده؛ فکر کردم باران
آمد.
دوباره چادر سفیدم را سر کردم و به استقبالت
نشستم.
تا کی سهم من باران تنهایی است ؟ . . .
تا کی در انتظارت بنشینم و تو نیایی؟ . . .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این روزها مراکز بهزیستی حال و هوای غریبی دارد
. . .
m.a
نامه اي براي مادر اَم (به مناسبت روزِ مادر)
خود را جايي در گير كن كه فضيلتِ دروغين به كار نيايد،چنان جايي كه آدمي در آن، همچون بند باز بر رويِ بند، يا مي افتد يا سرِپا مي ماند_يا راه به بيرون مي برد.
سلام مادر.
امروز 4 تير است و در تقويمِ كوچك اَم با خطي نه چندان متفاوت نوشته بود ‹روزِ مادر›. من نمي دان اَم (و نمي خواه اَم كه بدان اَم) ديگران در اين روز چه مي كن َاند و به مادر ِشان چه مي گوي اَند، ولي من مي خواه اَم از تمام آن چيزهايي بگوي اَم كه از من دريغ داشت اي، ايرج ميرزا در آغازِ ديوان اَش از مصائبي كه برايِ من متحمل شده اي گفته است و من مي خواه اَم امروز از آن رنج هايي بگوي اَم كه به خاطرِ تو مي كش اَم.
مادر عزيز اَم من از تو متنفر هست اَم به خاطرِ تمام آن چيزهايي كه به من نياموختي،
تو به من نياموخت اي كه چگونه دروغ بگوي اَم در حالي كه مي دانست اي هر روز دوستان اَم به چشمان اَم نگاه مي كن اَند و دروغ مي گويي اَند، براي منافع مبتذلِ شان.
به جاي آن به من آموخت اي چگونه خشم اَم را در برابر دروغِ دروغگويان سركوب كن اَم آن دم كه به چشمان حقيرِ شان زل مي زن اَم و بوي تعفن را از دهانِ شان استشمام مي كن اَم.
مادر تو نمي دان اي چه سخت است لبخند زدن به دوست اَت وقتي كه در حال دروغگويي است و فكر مي كند تو از پس آن چهره ي حق به جانب اَش پي به دورغ اَش نمي بري و مادر اَم نمي داني چه لذت اي دارد وقتي يك سيلي تثارش مي كن اي تا ديگر تو را نفهم نپندارد.
تو به من نياموخت اي چگونه مي توان نامرد بود و به دوستان خيانت كرد، در حالي كه آگاه بود اي روزي فرا خواهد رسيد كه از خيانت دوستان اَم (به خاطر همان منافعِ مبتذلِ شان) به خشم آي اَم.
در عوض تو مرا مجبور كرد اي هميشه به دوستان اَم و به عهد اَم در رفاقت پايبتد باش اَم و منافع اَم را در جهت منافعِ دوستان اَم بدان اَم و براي من قصه ها از صداقت و درستي مي گفت اي و راستگويي را بزرگترين فضيلت مي شمرد اي و فكر نكرد اي كه خود اَت بجز دروغ چيز ديگري برايِ من ندار اي!
تو هيچ گاه به من نياموخت اي كه از منافع اَم در هر شرايطي دفاع كن اَم، تنها چيزي كه من گفت اي اين بود كه ‹در هر سودِ كلاني، ضررِ سهمگيني هم نهفته است؛› و فقط همين!
تو هيچ وقت به من نگفت اي در پسِ هر چهره ي معصومي، ديوِ پليدي پنهان شده كه هر آن در فكرِ بلعيدن انسان هايي است كه در جهتِ منافعِ ايضاً مبتذلِ او گام بر نمي دار اَند.
ماردم، من از تو بي زار اَم، به خاطرِ اين همه اهمالي كه در تربيت من داشت اي.
شك دار اَم آن دم كه به دست آم كتاب داد اي، نمي دانسته اي كه روزي انسان هايي را خواه اَم ديد كه در كف خنجر دارند و آن دم كه برايِ برداشتنِ يك سيب بي اجازه از خانه يِ همسايه، دست اَم را با قاشق داغ سوزاند اي، از وجود همسايگانِ مان كه تمام وجود ما را دزديد اَند بي اطلاع بوده اي.
تو به من انسان هايي را نشان داد اي كه فكر مي كرد اَند و البته چندان هم خوشبخت نبود اَند و من در عوض انسان هايي را ديد اَم كه دمي را به تفكر نگذرانده اَند ولي خوشبخت بود اَند.
تو مرا به ميهاني هايي بردي كه حاضرين اَش با آنكه چندان شاد نبود اَند ولي همه جا جانب ادب را رعايت مي كردن اَند و به من گفت اي لازم نيست هميشه مؤدب باش اَم، تنها كافي است كه تشخيص ده اَم كجا بايد مؤدب بود، و من ده سال بعد از آن روز، انسان هايي را مي بين اَم كه حرمتِ ادب را نگاه نمي دار اَند و هميشه شاد به نظر مي رس اَند.
تو مرا با انسان هايِ روشن انديشِ سرخورده آشنا كرد اي و از تحجر و تجدد افراطي بر حذر داشت اي، و من مي بين اَم متحجراني كه جهان را به خاك و خون كشيده اَند و تجدد خواهني كه انسانيت را به ابتذال كشيده اَند و هر دو از اعمالِ شان سرافراز بود اَند.
تو به من ياد داد اي كه مثبت انديش باش اَم و در مقابل ظلم سكوت نكن اَم آن دم كه ستم سينه يِ پدر اَم را شكافت، نگوي اَم‹پدر اَم را كشت اَند› و در عوض فرياد بزن اَم‹هر آزاده اي مي ميرد؛ پدر اَم يك آزاده بود!›
من بن لادن، فرويد، صدام، استالين، كانت، شاه عباس، زليخا و سلطانه، را در ميان دوستان اَم يافت اَم و تو ادعا مي كرد اي كه دوستان اَم، نيچه، ملاصدرا، خيام، هانا آرنت، سعدي، حافظ، كافكا، شاملو، فروغ و افلاطون خواه اَند بود! تو به من دروغ گفت اي در حالي كه دروغ را از رذائل مي شمرد اي!
من تو را نخواه اَم بخشد ولي هميشه دوست اَت خواه اَم داشت، تو را دوست دارم به سببِ آنچه كه به من آموخت اي؛ و دوست تر مي دار اَم به خاطرِ تمامِ آنچه كه به من نياموخت اي و من كودكي را در كودكي تجربه كرد اَم فارغ از تمامِ پلشتي هايي كه تمامِ انسان هايِ اطراف اَم مثل خوك در آن غلط مي زد اَند، تو به من لذتِ انسان بودن را در ميان خوك ها و در يك خوكداني چشاند اي و من از تو سپاسگذار اَم؛ از تو سپاسگذار اَم كه با دروغ هايِ كثيف اَت سعي كرد اي جهان را فارغ از تمام كثافات اَش به من بنماي اي تا دوست اَش بدار اَم، همان گونه كه تو دوست اَش داشتي.
مادرم، دوست اَت دارم در حالي كه وجودم لبريز است از حس تنفر!
پ ن0: تا اطلاعِ ثانوي منزوي مي شو ايم!!!!
پ ن1:‹براي تنها بودن يا حيوان مي بايد بود يا خدا› اين گفته يِ ارسطوست، ولي دسته يِ سوم را از قلم انداخته: هر دو مي توان بود، يعني _ ...
پ ن3: تنهايي را دوست دار اَم به همان 12 دليلي كه جبران خليل جبران دوست اَش مي دارد + 1
همین حوالی وجودی سبز بر زمین افتاد و کسی فکر
نکرد.
من خودم دیشب با همین چشم هایم دیدم که طوفان چه وحشیانه
حمله می کرد. نهیب اش را و خشم اش را با همین چشم هایم دیدم. شب ملتهب بود. نفس اش بریده بود و طوفان فریادی بود سهمگین
از حنجره اش. سیاهی بر دل شب فرو می
ریخت. درختم دیشب بر خود لرزید. آخر در هجوم تیره گی ها مهتاب را گم کرده بود.
همین چند لحظه پیش بود که با او سخن می گفت.
دیشب قامتی سبز قد علم کرد در مقابل طوفان. هرچند که شاخه
هایش لرزید و روح سیاهی پیکر سبزش را بر زمین زد و کمرش شکست و دست هیچ باغبانی به
یاری اش نشتافت. صبح بعد سیاهی، وقتی سحر دمید، رنگ از چهره ی درختم پرید. تقصیر
او نبود ولی بدنش تکه تکه شد، زیر آفتاب ظهر. شاخه های سبزش به هر گوشه ای پراکنده
و تن سفیدش، بند بند از هم گسسته. تقصیر او نبود که هر چه سیم و آب و برق از پای
آن باید عبور کند؛ به خاطر من، به خاطر تو. تقصیر او نبود که باغبان به فکر ریشه
هایش نیست که سست شده؛ به خاطر من، به خاطر تو. پیکر بی جانش را امروز می برند و
همه یادشان می رود که چه شد. ولی یادت باشد که چه پشت ها خم شد و چه کمرها شکست و
چه وجودها بر زمین افتاد؛ به خاطر من، به خاطر تو.
پيشنهاد يك كتاب يا كتاب پيشنهاد دار!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------
روي جلد:
روزنامه يِ مستقلِ دانشجوييِ سخنِ روز يا ارگانِ نهادِ فرهنگيِ مستقلِ دانشجوييِ سخنِ روز!!!
مقدمه: سلام
فصل اول: روزنامه
بخش اول: چيستي شناسيِ سخن روز!
بخش دوم: چيستي شناسي روزنامه!
بخش سوم: چرا روزنامه؟
فصل دوم: نهاد فرهنگي
بخش اول: بحران نبود نهاد هاي فرهنگي
بخش دوم: لزوم وجود نهاد هاي فرهنگي
بخش سوم: چيستي شناسي نهاد فرهنگي
بخش چهارم: چيستي شناسي ارگان هايِ يك نهادِ فرهنگي
بخش پنجم: چرا نهاد فرهنگي نه؟!!
فصل آخر: نتيجه گيري
پيوست ها:
پ ن 1: اين نوشته در عين ابهام بسيار واضح است!
پ ن 2: اين يك تفكر است نه يك توصيه!
پشت جلد:
پ ن 3:تمام چيزهايي كه در بالا ذكر شد يعني آنكه:
---------------------------------------------------------------------------------------------------
از آنجايي كه روزنامه ي سخن روز يك نهاد فرهنگي محسوب مي شود و در حال حاضر (في الواقع ماضي بعيد!) صفت روزنامه گي اش بر فرهنگي بودنش مي چربد، بيايم براي آينده (و شايد مضارع التزامي!) فرهنگي بودنش را بر نشريه بودنش ارجح كنيم به اين مفهوم كه سخن روز يك نهاد فرهنگي باشد كه روزنامه هم چاپ مي كند ،نه يك روزنامه كه كار فرهنگي هم مي كند!
شايد هدف ما (هدف ِ منِ تعميم داده شده به عموم!) از چاپ روزنامه ارتقاء سطح فكري دانشجويان و خودمان (و بيشتر خودمان) باشد در نتيجه با نوجه به اينكه تجربه ثابت كرده دانشگاه و دانشجويان آن قادر به هضم يك روزنامه هم نيستند، وجود دو روزنامه و 3 نشريه، كاري بي هوده باشد، فكر مي كنم تغيير كاربري روزنامه از كارخانه ي طبع و پخش متون، به كارگاه طبخ فرهنگ آنقدر ها هم نابخردانه نباشد.
مثلا:
جشنواره ي گل
جشنواره ي كتاب
جشنواره ي نشريات دانشجويي
گردهمايي فعالين دانشجويي
سلسه جلسات كتاب خواني
سلسه جلسات شعر خواني (نه شب شعر)
سلسه جلسات حافظ خواني (و يا هر چيز ديگر)
كارگاه طنز
كارگاه شعر
كارگاه داستان
جلسات آشنايي با روزنامه نگاري
جلسات آشنايي با فلسفه (غرب و اسلام)
جلسات آشتي با ادبيات (ايران و جهان)
دعوت از بزرگان روزنامه نگاري
جشنواره ي عكس
دعوت از بزرگان ادب
و و و ...................................................................
پ ن 4: و يا هر چيز ديگر.
پ ن 5: اين نوشته در عين ابهام بسيار واضح است!
پ ن 6: اين يك تفكر است نه يك توصيه!
امروز بالاخره شيشه ي عينكم شكست!
راستش را بخواهيد ديگر خسته شده بودم از پايبندي اين عدسي به آن قاب فلزي نا موزونش! دوست داشت كه رهايش كند اما نمي تواست! شايد جدا شدن از آن قاب فلزي را مرگ تلقي مي كرد؛ هميشه مي افتاد آن پايين، روي زمين و منتظر مي ماند تا يك نفر بيايد و با قاب آشتي اش دهد، و امروز براي هميشه رفت!
حال قاب بي شيشه را نمي دانم و حال عدسي بي قاب را! اما حال من خوب است، نه به خاطر اين كه از شرِ اين متاركه ها و مراجعه ها و ميانجي گري ها خلاص شدم؛ نه! به خاطر اينكه امروز تنها بودم بدون آن نقاب هاي هفتگانه، ديوانه و شاد! من امروز به خورشيد نگاه كردم!
من امروز تنخا بودم بدون آن قاب فلزي و آن عدسي مفلوك! من امروز انسان ها را ديدم! چه خوب است وقتي در خيابان راه مي روي صورت كسي را نبيني و از كنارش بي اعتنا عبور كني بي آنكه مجبور باشي بايستي و به آن لبخند هاي تصنعي اش نگاه كني و لبخند بزني و آن سلام و عليكي كه بوي نفرت از آن استشمام مي شود، پاسخ دهي. من امروز هيچ كس را نديدم (و شايد بيشتر خودم مي خواستم كه نبينم!)، امروز در خيابان انسان ها تردد نمي كردند، من تنها همان شبح هايي را مي ديدم كه مي خواستم! امروز در خيابان هاي شهر خبري از آدم هاي احمق نبود، از آدم هاي بدبخت، آدم هاي بي عار و كلا از تمام آدم ها، من بودم و شبح هايي سرگردان كه نمي دانم از كجا مي آمدند و به كجا مي رفتند و خوشحالم كه چهره ي هيچكدامشان را نديدم! امروز در خيابان هاي شهر فرقي بين زن و مرد براي من نبود، بين رئيس جمهور و گدا، بين تصوير خودم در آينه و گربه اي كه از كيسه ي زباله تغذيه مي كرد، همه جا تنها شبح بود و شبح! تصاويري در هم كه آدم را به خنده مي انداخت.
و من امروز خنديدم...
پ ن ۱: آدم یاد بوف کور می افتد! نمی دانم چرا!!!
پ ن ۲:من هر روز می خندم- بهتر است بگویم همیشه-.
پ ن ۳:وقتی عینکم شکست دوستانم نفهمیدند چرا می خندم! حقیقت آن است که چهره ی آدم ها بدون عینک آنقدر دوست داشتی است که خدا هم نمی داند. اگر صورتشان را نمی بینم این خوبی را هم دارد که حداقل آن نفرتی که در نگاهشان هست (نسبت به من یا دیگران و یا هر چیز دیگر) را نیز نمی بینم.
پ ن ۴:این جهان پر است از صدای پای انسان هایی که هر روز به تو سلام می کنند ولی در ذهنشان طناب دار تو را می بافند.« جبران خلیل جبران»
شنيدين ميگن مٌد هر 30 سال دوباره تكرار ميشه؟ فكر كنم تاريخ هم هر چند هزار سال
دوباره تكرار ميشه ولي كيه كه درس بگيره...
داشتم يك ebook كه يكي از دوستام برام mail زده بود مي خوندم در مورد تاريخ
گذشته ايران زمين بود.
همينطور كه داشتم مي خوندم احساس كردم يك تكه ي تاريخ اون زمان به الان خيلي
شبيه... اين قسمت از كتاب رو براتون گذاشتم تا خودتون قضاوت كنيد...
(( انقراض دولت ماد بسيار سريعتر از تشكيل آن صورت گرفت. اژدهاك يا ايشتوويگو، كه
به جاي پدر خود هووخشتره به تخت سلطنت نشست، يك بار ديگر اين حقيقت را اثبات
كرد كه حكومت سلطنتي همچون بازي قماري است، و در وراثت سلطنت هوشمندي
مفرط و جنون، متحد نزديك به يكديگر به شمار مي روند. اين شاه بر تخت سلطنتي كه
به ميراث برده بود نشست و به عيش و نوش و لذت بردن از آنچه نصيب وي شده بود
پرداخت. مردم نيز، به تقليد از او، از پيروي دستور هاي اخلاقي خشك و روش ساده و
خشني كه داشتند دست برداشتند و رفته رفته آنها را فراموش كردند؛ ثروت به اندازه اي
ناگهاني به چنگ ايشان افتاده بود كه فرصت بهره برداري عاقلانه از آن را نداشتند. مردم
طبقات بالاي اجتماع بنده ي مد و زندگي تجملي شده بودند؛ مردانشان شلوارهاي
قلابدوزي شده مي پوشيدند، و زنان خود را با غازه و جواهر مي آراستند؛ حتي زين و
برگ اسبان را نيز با طلا زينت مي دادند. قوم ساده اي كه پيش از آن از راه چوپاني
زندگي مي كردند، و از سوار شدن بر ارابه هاي خشكي كه چرخهاشان جز گرده هاي
ناهموار بريده شده از تنه ي درختان نبود لذت مي بردند، اكنون كارشان آن بود كه بر
ارابه هاي گرانبها سوار شوند، و از مجلس جشني به مجلسي ديگر بروند. ))
درست نمي گم؟ دقيقا مثل همين الان. مثلا اكثر كشاورزهامون به جاي اين كه برن سر
زمين، كشاورزي كنن متوجه شدن نون تو همون زمين زير پاشون ولي نمي خواد اونو با
كلي دردسر مثل شخم زدن، آبياري، سم پاشي و ... بدست بيارن. همون زمينو تكه تكه
مي كنن يا همشو يك جا مي فروشن و كلي پول گيرشون مياد. از طرفي چون نيازهاي
اوليه بعضي از كارخونجات هم تأمين نميشه اونا هم ور شكست مي كنن و به دلايل
مختلف كارخونه ها يكي از پس از ديگري تعطيل مي شن و اين ميشه كه رشد صنعت تو
كشورها تو اين چند سال اخير منفي ميشه.
از طرفي ميان سهام اين شركت ها و كارخونجات ور شكسته رو به عنوان جايگزين پاداش
با كلي منت ميدن به فرهنگيان....
و در اينجاست كه به ياد اين جمله دكتر شريعتي مي افتم كه مي گه:
در عجبم از مردمي كه خود زير بار ظلم و ستم هستند و بر حسيني مي گريند كه آزاده
زيست.
لطفا هر جاش ايراد داره بگيد. مرسي
.......................................![]()
سلام دوستان عزیزم
دوست دارم از بعضی چیزها با شما بگویم که به هزار دلیل نمی توانم بگویم. یکی اینکه الان خانه منتظرم هستند و باید بروم.
مختصر اینکه لطفا تا روز ۲ شنبه یادداشت های تان را در وبلاگ قرار دهید.
من هم سعی می کنم بخشی از گفتنی ها و گوشه ای از ناگفته ها و کمی از رازهای مگو را در یادداشتم با دوستان گرانقدرم در میان بگذارم.
ضمنا تقدیر نامه هایی که برای مدیران و هر کسی که در جشنواره بهاری گل کمکمان کرد را فراموش نکنیم. اگر یک نفر لطف کند متن زیبا و لطیف و نغزی تهیه کند ممنون می شوم.
امشب دوست داشتم حداقل در مورد جشنواره گل با شما حرف بزنم.
اما دیرم شده.
روزنامه اگرچه نعطیل است اما وبلاگ می تواند زنده بماند. یک وبلاگ زنده برای ۸ دانشجوی زنده.
امشب دلم برای تک تک شما تنگ است.
برای ۷ عزیزی که به آرزوهای دوستشان رنگ وافعیت زدند. احساس تنهایی می کنم.
ویژه نامه شماره چهلم است. و اینچنین چله سخن روز کامل می شود. دوست دارم حق اش را ادا کنید.
دوست شما محمد اسلامی
پیش نوشت 1 : این ها را دوستم "آلیس" نوشت؛ دوستی که مرا فراموش کرده بود, یا من او را. به هر حال برگشت و من خوشحالم و او بیشتر!!!
این روزها باز دوباره دوستانی پیدا کرده ام و یا شاید دوستانی مرا پیدا کرده اند و این خیلی بد است چون دیگر تنها نیستم و بدتر از آن این است که نمی دانم آیا واقعا این تنها نبودن به خودی خود چیز بدی است یا نه؟!!
از وقتی که تنها نیستم می توانم هر چه که می خواهد دل تنگم بگویم, حتی چیزهایی که به قانون زمین برخورد!!!حقیقتش این است که دیگر خسته شده بودم از این اقلیت یک نفره بودن که جورج اورول آن را دیوانگی محض می نامد, خسته شده بودم از این جماعت مرده ی بی روح که هیچ زنده ای را (و هیچ دیوانه ای را) میهمان قبرهای تاریکشان نمی کنند و محکوم بودند به آن معاشرت های همیشگی و احمقانه اشان در صحن گورستانِ فراموش شده ی خود ساخته!
از وقتی که تنها نیستم دیگر کمتر دلم می گیرد, شاید فراموش کرده ام دلگیر شدن را و شاید این روزها وقتش را ندارم!نمی دانم, نمی دانم.هنوز عادت نکرده ام به دیدن انسان های متفاوت! سالهاست که با چراغ می گردم و تنها چیزی که می یابم دیو و دد است و حال آنکه انسان ها در کنارم راه می روند و نور چراغشان نمی گذارد(نمی گذاشته) که ببینم شان.
راستش را بخواهید می ترسم که تمام دیده هایم سرابی باشد در بیابانِ سرسبزِ تنهایی!!!می ترسم خوابی باشد, سبز تر از خواب خدا, آنقدر سبز که چشمم را اذیت کند و حالم را به هم بزند و از خواب بپرم و ببینم که در جهان خاکستری, در میان امواج ماهواره ای, در میان انسان های پرمشغله, انسان های شتابان, انسان های رقت بار و در میان جهنم خاموش خدا تنها هستم, آنقدر تنها که دیگر خودم را هم در آینه ی جیبی خواهرم نمی بینم. تنهایی را دوست دارم اما نه بدون خودم! من تنهایی را با خودم دوست دارم, با تمام وجودم,تنهایِ تنها, حتی بدون خدا!
می ترسم از آنکه دوستانم در پشت در نباشند آن دم که دریوزگانِ دنیا, شمشیر اساطیری شان در در هنگامی که خوابم در گردنم فرو می کنند, می ترسم که دوستانم پشت در نباشند و به در نکوبند و این بار آن شمشیر کذایی, زخم هایی سهمگین بیافریند, این روز ها نگرانم, آنقدر نگران که هر روز صبح پشت در خانه ی تک تک دوستانم حتضر می شود و با مشت به در می کوبم و دوستانم نمی دانند! آنها فکر می کنند که من دیوانه ام! و من تنهایم ... در میان انبوه دوستانم!
پ ن 1: با تقدیر از آلیس عزیز- فرانس کافکا - جورج اورول - سهراب سپهری و باز هم فرانتس کافکا!!!.
پ ن 2: این را "یک دیوانه" نوشته است نه "منِ دیوانه!".
پ ن ۳: رامین نجارباشی
این یک دعوت کاملا رسمی ست!
0.سلام
1.اردیبهشت است و زمین بهشت را به یاد آدم ها می آورد و به یاد حواها و چشم های آسمان اردیبهشت,هنوز از هبوط آدم و حوا خیس است...
2.بهار که می آید یاد سهراب می آفتم و نگاه اساطیری زیبایش؛ترا نمی دانم اما مثل سهراب:
"من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب
عادت سبز درخت...
هرکجا برگی هست
شوق من می شکفد...
مثل یک گلدان
می دهم گوش به موسیقی روئیدن..."
3.امسال می خواهیم خنده های بهاری را که بر لب گل ها نشسته میهمان تنهایی دستهات کنیم و به بهانه ی جشنواره ای از گل ها به یاد بیاوریم:
"زندگی رسم خوشایندیست...
من به سیبی خشنودم و به بوئیدن یک بابونه..." امسال می خواهیم:"درخت را پاسخ دهیم!"
4.گوش کنید:سهراب است ,صدایتان می کند:
"... کودکان احساس,جای بازی اینجاست؛
زندگی خالی نیست
مهربانی هست,سیب هست,ایمان هست...
آری!تا شقایق هست زندگی باید کرد..."
5.و من به چشم های تو نگاه می کنم و آینه تکثیر می شود؛هم کلاسی:
"در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟..."
اینجا شتاب نباید,لحظه ای درنگ کن,کمی بایست و بهار را احساس کن!"
6.این دعوت کاملا رسمیست,همه دعوتید به بهار,به بوی بهار,و به لبخندهای رنگارنگش...
7.راستی یادت باشد
"اگر کاشف معدن صبح آمد,صدا کن مرا...
ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد..."
8. و یادمان باشد
"کار ما نیست شنالسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم
کار ما شاید اینست
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم..."
ملیحه دهقانی
اصول اُسکُلآلیسم(یا مانیفستی برای زندگی بهتر)
1-وقتی کاری را که فکر کردی درست است شروع کردی,در نتایج آن نیاندیش,فقط کافیست شروع کنی در هر حال تو برنده ای.
3-چرا همیشه بعد از «یک» باید «دو» بیاید در حالی که جایگاه «سه» پس از «دو» است؟گاهی انسان ها احتیاج دارند که «سه» ها را قبل از «دو» ها بیان کنند!
3-گاهی بهتر است آدمی به ارزش ها و سنن پایبند باشد!پس «سه» را در جایی می آوریم که مرسوم است!
4-قسمت دوم را می توان در اینجا بیان کرد به شرط آنکه ارزش بیان شدن را داشته باشد!همیشه گفتن ناگفنه هایی که به زمان حال مربوط نمی شوند مفید نیست!در مورد آینده هم بهتر است نیاندیشیم چون شاید «آینده» ای در کار نباشد!
5-تفکر مقدمه ی سعادت است,من خواهان سعادت شما هستم,حدس میزنید چه خواهشی از شما دارم؟
6-هیچ«باید»ی در هیچ چیر در هیچ زمان و تحت هیچ شرایطی صادق نیست,هر کنش را واکنشی است و هر عملی را عکس العملی!!!پس ترجیحا بهتر است که «باید» و صد البته «نباید» را از دامنه ی واژگان جذف کرد.
7-واژه ها آواهایی قراردادی هستند برای انتقال معانی مبتذل روزانه,همیشه صحبت کردن تنها راه انتقال مفاهیم نیست!
8-بهترین دوست کسی است که بتوانی سکوتت را با او تقسیم کنی!اگر ساعتی با دوستی بودی بدون اینکه کلمه ای بر زبان آوری و از این مصاحب ساکت با او کمال لذت را برده باشی,آن شخص تنها کسی است که تو را درک میکند!!!
9-عوض کردن دنیا چیزی جز یک توهم بچه گانه نیست, دنیا به تو خلاصه میشود,پس خودت را عوض کن!
10-اجباری در شاعر بودن نیست,به جای اینکه سعی کنی شعر را نابود کنی,سعی کن اشعار بزرگان را درک کنی,از لذت شاعری بهتر, لذت فهم یک شعر است!
11-همیشه سکه ای با خودت حمل کن,شاید گاهی مجبور شوی برای انجام دادن یا انجام ندادن یک کار ,یر یا خط کنی!
12-عشق و دوستی هر دو با آمیزش همراهند,اولی جسمی و دومی روحی,همیشه سعی کن دوستی را بر عشق ترجیح دهی!
14-چون «سیزده» نحس بود از ذکر آن ممانعت ورزیدیم!
15-گاهی بعضی از دروغ ها یا خرافات از حقایق زیبا ترند,حقیقت را باور داشته باش ولی دروغ بگو!
نطق خارج از دستور:
اصول اسکلالیسم بارقه هایی است درونی که از ریشه های فطری انسان نشات میگیرد!این اصول طریق رسیدن به جاودانگی و سعادت را بر همگان می نماید, باشد که در جهان فانی پر از آشوب و در ابتذال روزمرگی انسان های دون پایه,انسان هایی دگر اندیش باشند تا در ساخت جهانی دوباره بر ویرانه های این جهان همت کنند.
لطفا گزارش کامل اولین جلسه شورای خوانندگان رو بازنویسی کنید تا در روز ۴شنبه چاپ بشه.
وقت همگی به خیر
ابتدا عرض کنم که مدتی است برخی دوستان را کمتر در وبلاگ می بینیم. به رسم مبارزه منفی، از دوستان گرامی جناب دبیر مالی، دبیر محترم اجرایی و عضو ارشد تحریره سرکار خانم دهقانی تشکر می کنم. می مونه کیا ؟! دوستان سنت نمره گذاشتن و نظر دادن رو مهجور نکنند لطفن !
مشخصا از سرکار خانم دهقانی به سبب مطالب جدید تشکر می کنم.
از سرکار خانم اخلاقی به سبب درج مناسبت ها و درج نظر برای مطالب دیگر دوستان تشکر می کنم.
بنیامین عزیز هم که نمره وبلاگیش بیسته.
دوستان عزیز، این لیست بلند بالای مناسبت ها برای تماشا نیست. لطفا گمی در هنگام تراوشات فکری متوجه مناسبت ها باشید. روز سعدی که گذشت و خبری نشد، تا ببینیم باقی روزها چه می شود !
مضافا اینکه نظر دوستان عزیز در مورد علائم بی فایده و بی موردی نظیر نقطه، ویرگول، علامت سئوال، علامت تعجب و از این دست موجودات بلا فایده چیه ؟ می خواید بگیم کلا از عالم حذفشون کنند؟ خصوصا " نقطه " رو !
نـــــــــقــــــــطــــه سر خط
بچه های موسه اقبال روز ۲شنبه جلسه آشنایی دارند. هرکی میتونه بیاد. خصوصا سرکار خانم دبیر محترم ارتباطات اگر می شد بیان خوب بود، بالاخره دبیر ارتباطات هستند. اما نتاسفانه واسشون مقدور نیست. ما نتیجه جلسه رو خدمت ایشون عرض خواهیم کرد.
فقط لطف کنند از آقای غنی آبادی پیگیر بشن ببینن نامه جشنواره " هر دانشجو یک گلدان " به کی ارجاع داده شده.
ضمنا هماهنگ شد که پس از برگزاری " جیم " خبرش رو منعکس کنه.
ضکنا با آقای محمود فضائلی هم دیشب جلسه تلفنی برگزار شد. امشب یا فردا صبح مذاکرات ادامه خواهد یافت.
جسارتا حقیر تقاضای یک جلسه دارم تا دیداری با همه دوستان تازه بشه.
" لطفا با پاچه باز وارد جلسه شوید "
در پایان از خواننده گرانقدر، سرکار خانم بهادری به سبب بازدید نیمه قانونی شان از وبلاگ تشکر می شود.
زیاده عرضی نیست
با احترام، محمد.ا
خبری در راه است یا در اتاق 204 چه خبر است؟
این یک مصاحبه ی خبریست!!!
نام: حسین نام خانوادگی:رضایی
رشته:برق گرایش:کنترل
سمت:مکانیک ربات آتشنشان
-این طرح از کجا شروع شد؟
10 روز قبل از آغاز سال 1387 تصمیم به ساخت روبات آتشنشان گرفته شد و با مشورت و راهنمایی آقای باوفا-مسئول رباتیک دانشگاه سجاد-طرح اولیه آماده شد
-مشکلی که پیش نیومد؟
چرا خب زمان ثبت نام تمام شده بود ولی ما با ارائه ی طرح اولیه و ماکتی از روبات توانستیم موافقت مسئولین را جلب کنیم
-
پولش از کجا تامین میشه؟
هزینه ی ساخت روباتها را دانشگاه بعهده گرفت اما هزینه ی ثبت نام و رفت و آمد با خود بچه هاست
چه جوری ساختینش؟
بعد از تحقیقات اولیه و با کمک تجربه ای که از ساخت ماکت اولیه بدست آوردیم توانستیم این روبات را که به راحتی از روی آب شن و ام.دی.اف عبور میکنه بسازیم.
-چه کسانی در ساخت این روبات شرکت داشتن؟
کارهای الکترونیکی روبات با آقای حمیدرضا صدیقی بود و الگوریتم و سخت افزارش هم با آقای الهی.
مزیت این روبات اینه که اولین نمونه ی روبات آتشنشان از دانشگاه ماست.
خب حالا قراره چی بشه؟
قراره این تیم 1 تا 3 اردیبهشت در مسابقات رباتیک دانشجویی رباتیک که در دانشگاه انوشیروان بابلسر برگزار می شه شرکت کنه.
با آرزوی موفقیت برای بچه های رباتیک سجاد
تنظیم از :ملیحه دهقانی
اولین جلسه ی شورای خوانندگان روزنامه ی دانشجویی سخن روز 300 ثانیه
زمان:29/1/87
مکان:دانشگاه سجاد-اتاق 208
حاضرین:شورای دبیران و نویسندگان سخن روز به همراه جمعی از خوانندگان
در آغاز جلسه آقای وحید توانا –سردبیر اسبق روزنامه ی روزازنو-با حضور ناگهانی خود ما را غافلگیر کردند:اینکه هنوز یک روزنامه در دانشگاهمان چاپ میشود خوب است.این صدای مستقل دانشجویان است که به گوش مسئولین می رسد.این روزنامه به دو وزارتخانه می رذسد پس مهم است.شما یک رسانه ی تاثیر گذارید.
اسلامی لز تولد سخن روز میگوید:ایده از مهر 86 شروع شد و مجوز در روز 16 آذر ماه –روز دانشجو-گرفته شدو با دوتا پیش شماره ی ساده شرو.ع کردیم و حالا آرشیوی با 28 شماره داریم.
شجری-دبیر امور مالی- از مسائل مالی می گوید:این روزرنامه رایگان است و تامین هزینه ها بعهده ی تبلیغات است این ایده کپی برداری از ایده ی چاپ روزنامه دزر مکان های شلوغ و پررفت و آمد ی مثل مترو در کشورهای پیشرفته است.و ما ثابت کردیم که این ایده شدنیست.
اکبرزاده دبیر ارتباطات است:اتباطات مهمم است و تا کنون حوزه ی ارتباطی ما بت روزازنهویی ها مسئولین موسسه تشکلهل و مخاطبین بوده است آخرین عملکرد این حوزه هم هماهنگی جلسه با دکتر حائریان-ریاست موسسه-بود .
پارازیت:اسلامی:-موکدا:من شاگرد مدرسه ی روزازنو هستم!!!
خواننده ها چه می گویند؟
؟آقای رضوی معتقد بود روزنامه به یک دفتر خاطرات با دیدگاه های شخصی تبدیل شده.تعدادافراد نویسنده کم استوخبر باشد بهتر است.
آقای رئوف پناه:حیف است سخن روز خبرنامه شود.همین طوری خوب است.فقط در مواقع لزوم خبرهای متفاوت را چاپ کنید اما مقید به خبر نباشید.
آقای ناصری-سردبیر روزازنو-از احساسش به سخن روز می گوید:من نسبت به 300 دو حس دارم:1-"بزک نمیر بهار میاد کمپوزه با خیار میاد"و سرکوفت های روزازنویی ها موجبات حسادت منو به روزنامه فراهم می کنه و 2- حس دومم رو در اولین شماره ی روزاز نو خواهمئ گفت(همون بزک نمیر بهار میاد دیگه؟!!)
و ادامه می دهد :من با تجربه ای که در روزازنو کسب کرده ام امروز ارزش شما رو بیشتر از خودتون میدونم.وقتی خبر توقف موقت چاپ 300 رو شنمیدم خیلی غمگین شدم و به جلسه ی تصویب این تصمیم اومدم تا با همه ی وجود مانع تصویبش بشم.و در تمام دوهفته ای که مدیر مسئولتان نبود دغدغه ی شمارو داشتم.
پارازیت اسلامی:تا کنون 2700 تا از این کاغذا با لوگوی سخن روز 300ثانیه چاپ شده!
خانم بهادری:قطع سخن روز جالب است و من به آن احساس نزدیکی می کنم.تیرازش کم است و من بارها شاهد مراسم 300قاپون بودم توزیع خوبی ندارد..در دنشگاه هنوز به هیچ چیز خاصی معروف نیست اما آینده ی روشنی دارد.لوگوی نامانوسی دارد و باقطع کوچک و صمیمیت مطالبش ناهمگون است.صمیمی تر بود بهتر بود.
پارازیت: آقای اسلامی نوید برگزاری جشنواره ی گل را با حضور جمعی از دوستانمان در سخن روز میدهد و اضافه میکند:قرار بود این جشنواره در روز گلستان جشن-یکی از جشنهای ایران باستان-برگزار شود اما به دلیل بعضی مسائلد به تعویق افتاد.
آقای رضوی پیشنهاد ستون ذره بین مسئولین را میدهد و خواهان چاپ مطالب سایر دانشجویان و نیز استفاده از کتب غنی مثل امثال الحکم و یا گلستان سعدیست.و معتقد است در سجاد شاید ستون آزاد قاپون باشد اما 300قاپون نیست.کاری کنید 300قاپون شود.
سخن روزی ها:ما میل و شماره برای ارسال مطالب دانشجویان ارائه کردیم حتی موضوع هم تعیین کردیم اما استقبال نشد.ترجیها خواهان چاپ مطالب تولیدی هستیم و به شخصه مطالب ثقیل را در چنین روزنامه ای نمی پسندیم.
آقای رئوف پناه پیشنهاد میدهند:دستور میدهم لطفا قبل از چاپ حتمابر مطالب نظارت کنیدحالا توقیف روزنامه حتی توسط رئیس دانشگاه کاملا قانونیست.(بمیرم واسه شما روزازنویی ها که بد زخم خوردید!!!)ایشان همچنین معتقدند :لوگو خوب نیست تغییر فونتها زیاد است مطالب در کل خوب است و با تبریکی بزرگ به دلیل چاپ یک روزنامه-هرچند کوچک-به سخنان خود پایان می دهد.
خانم بهادری در ادامه می گوید:مهم تاثیر روزنامه است.این رئزنامه دانشجوییست و نیازی به حرفه ای بودن نیست.نقصها قابل گذشت است و خوب است که علی رغم ظاهر کوچکش بزرگتر ازآنچه در ابتدا به نظر می آید به آن نگاه کنیم.
وقتی مدیر مسئول به خیانتش اعتراف می کند:من موافق تعطیل شدن روزنامه بودم اما آقایان ناصری و مقیمی ما را برای چاپ مجدد روزنامه قانع کردند(خدا خیرشان دهاد...)در 2هفتته ای که نبودم اعضای روزنامه با اینکه همه ورودی 86 بودند اما در تمام آن مدت روزنامه را چاپ کردندو ثابت کردند می توانند.
ایشان در جواب سوالات مطرح شده میگوید:شاید مقصرما هستیم که راه مناسبی برای دریافت مطالب سایر دانشجویان فراهم نکردیم.قصد ما بنای یک سیستم است(اما این فقط قصد ماست!!!)ما فعلا فقط تجربه می کنیم.
ما عدم نبودیم خلا بودیم خلا نبود رقیب برای روزازنو(فعلا که اونا خلا شدن و یا شاید هم عدم!!!).بر مطالب حتما نظارت می شود اما فعلا فقط تجربه میکنیم.
و پارازیت بعدی ایشان:کی پایه ی یک رادیوی دانشجوییست؟!!
آقای ناصری از روزنامه به عنوان یک باشگاه شهروند سازی یاد میکند به صورت عام و خاص و معتقد است معمولا به صورت خاص موفقیت کسب می شود باید سعی کنید به صورت خاص موفق شوید.
آقای مقیمی-مدیر مسئول روزازنو-سرانجام لب به سخن(البته از نوع جدی)باز میکند:نظر خوانندگان راجع به مطالب تولیدی مهم است و جلسه ی شورای خوانندگان نتایج زیادی دارد که نتیجه ی صفرم آن برپایی جلسه ای خارج از فضای تصمیم گیریست پس لطفا هرهفته جلسه بذارین!!!
مهمان ناخوانده هم داشتیم:یک دانشجوی اقبالی-موسسه ی اقبال لاهری از موسسات غیرانتفاعی سطح مشهد است-:می خاهم از تجربات شما برای چاپ روزنامه استفاده کنم اما حالا کمی می ترسم!!!(نگران نباشید اینقدرام ترسناک نیست!!)
در پایان جلسه مدیر مسئول وسردبیر 300 آقای محمد اسلامی لب به سخن میگشاید:چرا دانشجویان 300 را روزنامه ی خودشان نمی دانند؟روزنامه ی دانشگاه چی دانشگاه باید باشد؟ما باید چگونه باشیم تا آ؟ن چه تو می خواهی باشیم؟
و از همه ی خوانندگان 300 تقاضا دارند با شرکت در جلسه ی بعدی شورای خوانندگان سخن روز که زمان و مکانش متعاقبا اعلام خواهد شد و با پاسخگویی به این سوالات ما را در هرچه بهتر شدن یاری کنند.
تنظیم گزارش:ملیحه دهقانی
با خیام که مقایسه اش میکنم دلم میگیرد وقتی می بینم خیام را که با قدمت کمترش نسبت به ما حالا دانشگاه شده مدیرگروه هایش که بهترین دوستان دانشجوهایند اینترنتش رایگان است و خلاصه گوی سبقت را به همین سادگی از سجاد دارد می رباید به معنای واقعی کلمه حسودیم می شود .البته گاهی که یاد بچه های اقبال لاهوری م ی افتم که کلاسهایشان در کانکس برگزار می شود یا کلاسهای واقع در نیم طبقه ی توس که حتی اساتید را به تنگ آورده و یا فردوس ها که اینترنت ندارند ... به یاد نقشه ی پراکنش موسسات عالی در سطح خراسان می افتم که دکتر حائریان در سایت دانشگاه قرارداده و به تعبیر خودش رشد این موسسات شبیه قارچ استووویاد آرزوی خواهرم می افتم برای دانشجو شدن... طعم روزهام طعم آرزوهام تلخ می شود...یاد خودمان می افتم و خیام که قدمتش کمتر از ماست اما حالا دانشگاه شده...با همه ی وجود فریاد می کنم:آقایان مسئولین به خودتان بیایید.خیام را لطفا ببینید...
ملیحه دهقانی
آی آدمه که بر ساحل نشسته شادوخندانید...یک نفر اینجا...